Feeds:
Posts
Comments

Archive for December, 2013

عاشقان

 باز هم فصل زمستان است
چشمهاى اسمان غمگين و گريان است
برف و بوران است
خشم طوفان است
پيكر سرد درختى زير مشت باد عريان است
باغ هم اشفته و در هم  پريشان است
مهر پنهان، خانه ويران، باز هم فصل زمستان است

عاشقان فانوس در يك دست و پيمانه به دست ديگرى دارند
در صفوف جان فشأنى،  مست و مدهوش از شراب عشق، از مهرش هواى ديگرى دارند
گر چه هر يك در ديارى دور، گاه خسته گاه هم رنجور اما روح واحد اتحاد ديگرى دارند
قلبشان لبريز عشق دلبرو و در سر خيال ديگرى دارند
  گر چه سرما مى كند بيداد ياران را نبأشد باك چون در دل بهار ديگرى دارند

عابرى، گمگشته راهى مى شود پيدا
از درون ظلمت شبها
گامهايش نا توان و هيكلش  رنجور
مى كشد فرسوده تن را او به سوى نور
پيكرش مى لرزد از سرما
  جسم بى جان، چشمهايش خالى و بى نور

عاشقى فانوس در يك دست
ايستاده منتظر سرمست
نور ميپاشد به راه عابر رنجور
بر لبانش مى نهد  جام شراب نور

پيكر بى جان چو شد گرم از شراب عشق
ميگشايد  لب به شكوه از فراق عشق
بر لبانش قصه ها از بى وفايي
از جفاى أشنايان، از جدايى
ناله ها از باد ويرانگر،  ز بى عدلى ز عصيان
قهر دوران، ظلم ياران
شكوه ها از مرگ إنسان
او هزاران قصه ها و غصه ها دارد ز بيداد زمانه
ادعاى عاشقانه، حرفهاى عالمانه

با صبورى عاشق فانوس دست
ميشود كامل چو گوش
بر لبش لبخند مهر اما خموش
در دو چشمها نش نگاه عشق و گه هم پر كند جامش ز نوش
مى نشاند در دلش بذر نهال عشق
تا كه جان گيرد ز گرماى كلام عشق

شايد ان گمگشته تنها، باز يابد راه را
منزل اميد و نور، خانه دلدار را
شايد او يابد  كه گر خورشيد ناپيداست
چون أسير ظلمت شبهاست
صد هزاران دانه خورشيد در قلب زمين پنهان و مى رويند
حاليا در خاك اما ماه فروردين
در أوج اسمان رقصان و پاكوبان، نهال عدل مى كارند و بذر عشق مى رويند
  شايد او يابد كه خود يك دانه خورشيد است، نور اميد است، روح جاويد است
اماگر  كه خوى دلبرش جويد و راه دوست را پويد

رهگذر اما به سر فكر يي و سوداني دگر دارد
سيم  و زر، جاه و مقام او قصد و رؤياي دگر دارد
او به فانوس و شراب ناب در پنهان نظر دارد
  تا كه در بازار بفروشد و مالى بهره بر دارد

چون بيا بد كه بهائي نبودش ان جام و ان فانوس را
خشمگين سيلى زند بر صورت عاشق و جام ناب را ريزد زمين و بشكند فانوس را
انگه او اندر درون أستين ، خنجرى أرد برون
سر و پاى عاشق بيچاره را
مى كند رنگين به خون
چون كه كار او تمام ، روى مى گرداند از عاشق او به سوى تيره شام
عاشق بيچاره ميغلتد به خاك
پيكر او دردناك، ليك جانش جان پاك
او به سختى ايستاده روى پا
زير لب مي خواند او اينسان دعا
اى خدا پر عطا اى ايزدا
رهگذر را حفظ كن از هر بلا
راه او روشن كن و دستش بگير
تو غفورى پس ببخش او را خطا

وانگه ان عاشق به سوى دوستان، لنگ لنگان ميشود إينك  روان
همچنان فانوس دست، نور مي پا شد به هر جا و مكان

باز هم فصل زمستان است
باد و باران، برف و بوران است
هيكل سرد درختان زير مشت باد عريان است

عاشقان فانوس در يك دست و پيمانه به دست ديگرى دارند
در صفوف جان فشأنى مست و مدهوش از شراب عشق، از مهرش هواى ديكر دارند
گر چه خورشيد حقيقت پشت إبر تيره پنهان است،
صد هزاران دانه خورشيد در قلب زمين خندان و رويان است

شيوا ضيايى

Read Full Post »